عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچویوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچو من دریا شدن عشق یعنی قطره و دریا شدن

من دو بهانه براي زندگي دارم؛احساس و عشق.عشق رو براي بيان احساس و احساس رو واسه ي تقديم عشق به تو

عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچویوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچو من دریا شدن عشق یعنی قطره و دریا شدن



قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در سه شنبه هفتم اسفند 1386
ساعت 3:8 موضوع |
لینک ثابت
آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم!
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و
عشق!
آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی ...
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را
احساس کنم....
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد ....
قطره های اشکی که بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...
حس غریبی بود .....
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من
میریزد....
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن
ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من
میریخت....
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!
آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی ....
باور کرده ام!
با باور تو باور کرده ام که خوشبختم ، و لحظات عاشقی برایم زیباست....
با بودن تو احساس کردم آن گمشده را که مدتها در جستجوی او بودم پیدا کرده ام..
با آمدن تو در قلبم گویا قلبم برای یک لحظه نورانی شد...نوری از جنس محبت و عشق !
در این جاده ناهموار زندگی همسفرم باش ، دستهایت را از من جدا نکن و تا پایان این راه
لحظه ای از من دور نشو !
وقتی تو همسفرم باشی ، دیگر غمی در این دل ندارم ، با احساسی لبریز از عشق و
آرامش به این راه نفسگیر زندگی ادامه میدهم....
با بودن تو زندگی برایم زیباست ، خوشبختی در گرو با تو بودن است....
با وجود تو ، زندگی را معنا کرده ام ، معنای زندگی با تو پر از معناست عزیزم....
بیا و تنها برای من باش ، احساسات عاشقانه ات را در این لحظه های زیبا برایم ابراز
کن...
وقتی با آن صدای مهربانت از عشق برایم سخن میگویی این دل برای تو تا آن سوی
کهکشانها پر می کشد... عشق با تو معنای واقعی یک عشق است...
تو را در میان ستاره های آسمان یافته ام ، تو تنها ستاره درخشان و پرنور هستی!
تو را در میان گلستان باغ زندگی در میان تمام گلها یافته ام ، تو زیباترین و خوشبوترین گل
هستی...
با باور تو به این باور رسیده ام که بدون تو هرگز !
هرگز شوقی برای زندگی نیست ، راهی برای نفس کشیدن نیست !
تو همنفس منی ، تو همانی که به لحظات سرد زندگی ام با گرمای عشقت جان دادی!
وقتی تو برای من باشی و من برای تو ، ما هر دو تا ابد برای هم خواهیم بود...
با باور تو به این باور رسیده ام که زندگی تنها با تو زیباست !

قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در سه شنبه هفتم اسفند 1386
ساعت 3:0 موضوع |
لینک ثابت
رو سنگ قبرم بنويس
اينجا مجال گريه نيست
هر كي ميخواست گريه كنه
بهش بگين اون ديگه نيست

قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در سه شنبه هفتم اسفند 1386
ساعت 0:29 موضوع |
لینک ثابت
راجع به ولنتاین.........
روز عشاق ایرانی سپندار مزگان...

پايان هر عشق وصل نيست! شادي نيست! گاهي جدايي و غم و حسرت است. پس از عشق پرهيز كن ! حيف است ، مگذار قلب پاك و مهربانت با غبار عشق آلوده گردد، حيف است چشمان سياه و زيباي تو روزي براي غم جدايي اشكبار شود.

ديدم كه تو دريايي و من رود شدم
در وسعت چشمان تو محدود شدم
آن روز كه در آتش عشق افتادم
سر سبز تر از آتش نمرود شدم

قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در سه شنبه سی ام بهمن 1386
ساعت 21:27 موضوع |
لینک ثابت
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
*
قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در سه شنبه سی ام بهمن 1386
ساعت 21:9 موضوع |
لینک ثابت
* آدمک آخر دنیاست بخنــــد آدمک مرگ همین جاست بخنـــد*
* آن خــدایی که بزرگش خوانـدی به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد*
* دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخنــــد*
* آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخنــــد*
* فکـر کـن فکـر تو ارزشـمند اسـت فکر کن گریه چه زیباست بخنــــد*
* صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخنــــد*
* راستی آن چـه بـه یـادت دادیـم پر زدن نیست که درجاست بخنــــد*
* آدمک نغمه آغاز نخوان !!! به خــدا آخر دنـــیاســت بخنــــد*
قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
ساعت 19:32 موضوع |
لینک ثابت

عشق نيروي است در عاشق كه او را
به طرف معشوق مي كشاند
و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست
كه دوست را به طرف دوست مي برد.........
عشق غذا خوردن يك حريص است......
دوست داشتن در سرزميني بيگانه
يافتني است...... عشق جنون چيزي
جر خرابي و پريشاني نيست ... اما
دوست داشتن در اوج معراج از سرحد
عقل فراتر مي رود به قله بلند افتخار......

عجب تکلیف بی نهایتی است دوست داشتن 
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من شروع کردم
و چه سخت است تنها متولد شدن 
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن

قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
ساعت 19:2 موضوع |
لینک ثابت
تعاریف و سبکهای عشق
توجه کنید به این موضوع
عشق عجیب یک مردو زن....
داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، اخیرا رسانه ای شده است و توجه زیادی به خود جلب کرده است.
بیش از پنجاه سال پیش، «لیو» که یک جوان 19 ساله بود، عاشق یک زن 29 ساله بیوه به نام «ژو» شد. در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسنتر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.
برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، کنند و در غاری در استان ژیانگجین زندگی کنند. در اول زندگی مشترک آنها بیچیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند.
در دومین سال زندگی مشترک، «لیو»، کار خارقالعادهای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکانهایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.
نیم قرن بعد در سال 2001، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.
هفته پیش «لیو» در 72 سالگی در کنار همسرش فوت کرد. «ژو» روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.
دولت چین تصمیم گرفته که «پلکان عشق» و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.
قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
ساعت 2:22 موضوع |
لینک ثابت
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی
ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و
اندکی سکوت

ای که دور از من و در قلب منی باخبر باش که دنیای منی
شادیت شادی من غصه ات غصه من
قلب من خانه تو قلب تو خانه من
قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
ساعت 1:10 موضوع |
لینک ثابت
ثانیه ها
باز هم ثانیه ها اسم تورا جارزدند
و دقایق همه امشب به تو تکرار زدند
و سکوتی که دراین عقربهها میچرخید
نکند در دل تو اسم مرا دار زدن؟؟؟!!!!

قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
ساعت 1:7 موضوع |
لینک ثابت
ادمی دو قلب دارد....
آدمی دو قلب دارد
قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود
با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم
اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود
زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...
این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقات
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی
و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند

اگه روزی مردم تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم.
بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند.
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم .
واخرین خواسته ی من از شما اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم.
قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
ساعت 1:4 موضوع |
لینک ثابت
دستی بگیر تا خدا دستتو بگیره
قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
ساعت 1:11 موضوع |
لینک ثابت
قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
ساعت 1:4 موضوع |
لینک ثابت
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایا تا پاکم نکرده ای خاکم نکن
قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
ساعت 0:56 موضوع |
لینک ثابت
بیاموزید وفا را از غم...........

قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
ساعت 1:18 موضوع |
لینک ثابت
راز

راز
هم دعا كن گره از كار تو بگشايد عشق
هم دعا كن گره تازه نيفزايد عشق
قايقي در طلب موج به دريا زد و رفت
بايد از مرگ نترسيد، اگر بايد عشق
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شايد اين بوسه به نفرت برسد، شايد عشق
شمع روشن شد و پروانه به آتش پيوست
مي توان سوخت، اگر امر بفرمايد عشق
پيله اي رنج من، ابريشم پيراهن شد
شمع حق داشت ؛ به پروانه نمي آيد عشق

قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
ساعت 0:59 موضوع |
لینک ثابت





عشق من با من باش
قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
ساعت 23:31 موضوع |
لینک ثابت
بازم میگم......دوستت دارم
همیشه از نگاه تو با تو عبور میکنم
از اینکه عاشق توام حس غرور میکنم
دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم
با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم
این دل اگر کم است ،بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم،دوست دارمت
دیگر نشد،عبارت بهتر بیاورم



















قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
ساعت 0:9 موضوع |
لینک ثابت
دكمه هاي كنده اعتصاب خنده
يك شكنجه در كنج ضربه كشنده
پله هاي تاريك منطق عفوني
روي ميز تحريراستكان خوني
يك چراغ روشن روي كتف ديوار
گردن شب من روي تيغه كار


قلم زده شده توسط ^×مهرداد ×^ در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
ساعت 0:2 موضوع |
لینک ثابت
ان روز ها ..................
من از ................